![]() |
![]() |
|
| گلچین |
دستی که به دست من بپیوندد ، نیست
صبحی که به روی ظلمتم خندد ، نیست زنجیر ، فراوان فراوان ، اما چیزی که مرا به زندگی بندد نیست ! ************************ با گیسوان جلبکی ات می پراکنی در باغ عطر هزار خاطره ی دریایی را ! با من بگو آن آبی فشرده ی سیراب را از حجره ی کدام قرن اساطیری بر تن پوشیدی ، آمدی که من صلابت تاریخ آب ها را در متن ساده اش به تمامی می خوانم ؟! ם
بر صفحه ی بناگوشت
کرک خزه نژاد
تو را به صخره های دریایی
می رساند
ם
باری
ای روح اشتراکی دریا
باران
رود
وقتی به آلاچیقت از مرجان
در عمق جنگل های دریایی
برمی گردی
با این غریب خاکی
آیا
سر یگانگی ات خواهد بود ؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 5:33 توسط بهار |
|
|
گفتمش : فانوس ماه ، می دهد از چشم بيداری نشان گفت : اما در شبی اين گونه گنگ ، هيچ آوايی نمی آيد به گوش گفتمش : اما دل من می تپد ، گوش کن اينک صدای پای اوست ! گفت : ای افسوس ، در اين دام مرگ ، باز صيد تازه ای را می برند اين صدای پای اوست ...! گريه ای افتاد در من بی امان در ميان اشک ها پرسيدمش : خوش ترين لبخند چيست؟ شعله ای در چشم تاريکش شکفت ، جوش خون در گونه اش آتش فشاند گفت : لبخندی که عشق سر بلند وقت مردن بر لب مردان نشاند من زجا بر خاستم بوسيدمش...!
ای مرگ سر انجام خواهی آمد پس هم اکنون چرا نه؟ زندگی بس طاقت فرساست: لحظه شماری میکنم در انتظار آمدنت. چراغ ها را خاموش کرده و در را باز گذاشته ام چشم به راه تو این سان ساده و شگفت انگیز . به هر شکلی که دلخواه توست ظاهر شو ..........................
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 5:30 توسط بهار |
|
|
گفتمش : فانوس ماه ، می دهد از چشم بيداری نشان گفت : اما در شبی اين گونه گنگ ، هيچ آوايی نمی آيد به گوش گفتمش : اما دل من می تپد ، گوش کن اينک صدای پای اوست ! گفت : ای افسوس ، در اين دام مرگ ، باز صيد تازه ای را می برند اين صدای پای اوست ...! گريه ای افتاد در من بی امان در ميان اشک ها پرسيدمش : خوش ترين لبخند چيست؟ شعله ای در چشم تاريکش شکفت ، جوش خون در گونه اش آتش فشاند گفت : لبخندی که عشق سر بلند وقت مردن بر لب مردان نشاند من زجا بر خاستم بوسيدمش...!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 5:26 توسط بهار |
|
بیا روشن بیا بی کینه باشیم چو آه ساکتی در سینه باشیم . برای کثرت خورشید در خویش ....بیا مثل دل آیینه باشیم........................................................................................................ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 5:20 توسط بهار |
|
|
عشق يعني خاطرات بي غبار دفتري از شعر و از عطر بهار عشق يعني يك تمنا , يك نياز زمزمه از عاشقي با سوز و ساز عشق يعني چشم خيس مست او زير باران دست تو در دست او عشق يعني ماتهب از يك نگاه غرق در گلبوسه تا وقت پگاه عشق يعني عطر خجلت ....شور عشق گرمي دست تو در آغوش عشق عشق يعني "بي تو هرگز ...پس بمان " تا سحر از عاشقي با او بخوان عشق يعني هر چه داري نيم كن از برايش قلب خود تقديم كن
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 5:18 توسط بهار |
|
|
اگر روزی دشمن پیدا کردی, بدان در رسیدن به هدفت موفق بودی !
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 5:17 توسط بهار |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 5:15 توسط بهار |
|
|
چه ساده با گریستن خویش زاده میشویم و چه ساده با گریستن دیگران از دنیا میرویم و در میان این دو سادگی معنایی میسازیم به نام زندگی
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 5:7 توسط بهار |
|
|
خدایا تو خود گواهی که دلهای عشاق چقدر سنگین از غم عشقند؟؟!!! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 5:4 توسط بهار |
|
|
اگه روزی دل کسی رو شکستی یه میخ بزن تو دیوار.اگه یه روز دلشو بدست آوردی اون میخ رو از تو دیوار بکش بیرون.اما یادت باشه جای اون میخ دیگه درست نمیشه...
از کنارت میروم اما فراموشم نکن
|
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 20:21 توسط بهار |
|
آدمکآدمک آخر دنیاست بخند |
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 20:20 توسط بهار |
|
وهمجهان ، آلوده خواب است.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 20:19 توسط بهار |
|
|
پیپاته نوشت ۱) ای که دل ریش مرا با دل تو حق نمک حق نگهدار .... ۲)تو زندگی بعضی حرفارو فقط به خاطر میسپاریم همین، ولی بعضی حرفارو تجربه می کنیم و بهشون میرسیم : خدا در و تخته رو خوب به هم جور می کنه! ۳)دوتراژدي دردناك در زندگي وجود دارد . يكي اينكه در عشقت ناكام شوي و ديگر اينكه به وصال عشقت برسي ۴)به عقوبت کدامین گناه مستحق این دلتنگی ام؟؟؟؟؟؟؟؟ ....
|
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 20:18 توسط بهار |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 20:17 توسط بهار |
|
|
می سپارم دل به دریا بی خیال می شمارم لحظه ها را بی خیال می کشم بر دفتر نقاشی ام نقش های زشت و زیبا بی خیال دوره گردی می شوم هر شب چو باد دست تکرار غزل ها بی خیال لا به لای آن غزل ها می کشم سرنوشت خیس خود را بی خیال گاه در آشفته بازار دلم می شوم تنهای تنها بی خیال بی خبر از شعر پر تشویش عشق می کنم خود را تماشا بی خیال گاه می سازم برای روح خود نردبانی تا ثریا بی خیال گاه از ترس نبود مصرعی می زنم عمدی تقلا بی خیال بی خیالم با خود اما با تو من حرف هایی دارم اما بی خیال
|
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 20:17 توسط بهار |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سلام به همگی .
من بهار 20 ساله دانشجوی هنر . نمی دونم چی بگم اما دوست دارم که بر ساحل خدا قدم بنهم و شن های داغ و موجهای کف آلود این ساحل را لمس کنم و با آرامش و عشق آن آشنا شوم . بعضی شبا با خودم فکر می کنم که شبها هم روزی پایان پذیرند . پس به امید اون روز ... |
| پیوندهای روزانه |
|
امام رضا(علیه السلام) آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 |
|
RSS
|